برف...
از یک فانتزی ، درست در اوج ، ناگهان بلند شدم و درِ تراس رو باز کردم . غیرِ منتظره خودم رو در فاصله ی نیم متری در فضای باز با یک بارشِ شدید ، درشت و بدونِ وزشِ باد دیدم . دیوانه شدم اما عقلم سرِ جاشه .
حالا از پشتِ شیشه بعد از نوشتنِ هر چند کلمه به این بارشِ سپیدُ ملایم زل میزنم .
خُب سردیِ هوا چه ربطی به لختیِ تنم داره !
من دیگه طاقت ندارم فقط نگاه کنم...
عبورِ دانه ی درشتِ برف از جلوی صورتم ، به من میگه برخوردش با زمین و پایانِ سفرش محتومه . 5-6 مترِ دیگه که بره .
منو یادِ مرگ میندازه . طرزِ رفتنشو که میبینم ، میگم به همین آرامی و به همین زیبایی و با همین رقصِ قشنگ به طرفِ برخورد میرم . هنوز مطمئنم که راهی هست . اما اگه نبود ، به زیباییِ همین دونه ی درشتِ برفی که الان داره از بالا به طرفم میاد میرم ... همین که الان رد شد .
توی برف ، به بالا هم نگاه کنید . نگاهِ افقی به برف ، دنیا رو زیرِ بارشِ برف به من نشون میده و نگاهِ عمودی ، برف رو در حالِ ریزش ، بر این تنِ زمین...
بر این تنِ زمین که چو بیدی به روی آن
اِستاده ام ، لرز کرده نه از سردیِ هوا
از عشقِ بی سرُ سامان و عشقِ سرد
از عشقِ گرم
از عشقِ فاقدِ معشوق و دوره گرد .
در حالِ ریزش است چنان برفِ بی دریق ،
بر این تنِ جوان و پر از شورِ زندگی
بر من که زیرِ بارشِ سردِ مسافرانِ سپید...
میلرزمُ قلمم را به دفترم
از عشق میکشم .
ای کاش همه ی احساسم را میتوانستم به دست بیاورم ، تا به کاغذ برسد .
تا از این سرمای مطبوع نمردم برم تو 
-----------------------------------
نظرات ()
