چیز
پوف...
(گرد و خاک)
---------------------
در آغاز کلام - سکوت...
برف...
از یک فانتزی ، درست در اوج ، ناگهان بلند شدم و درِ تراس رو باز کردم . غیرِ منتظره خودم رو در فاصله ی نیم متری در فضای باز با یک بارشِ شدید ، درشت و بدونِ وزشِ باد دیدم . دیوانه شدم اما عقلم سرِ جاشه .
حالا از پشتِ شیشه بعد از نوشتنِ هر چند کلمه به این بارشِ سپیدُ ملایم زل میزنم .
خُب سردیِ هوا چه ربطی به لختیِ تنم داره !
من دیگه طاقت ندارم فقط نگاه کنم...
عبورِ دانه ی درشتِ برف از جلوی صورتم ، به من میگه برخوردش با زمین و پایانِ سفرش محتومه . 5-6 مترِ دیگه که بره .
منو یادِ مرگ میندازه . طرزِ رفتنشو که میبینم ، میگم به همین آرامی و به همین زیبایی و با همین رقصِ قشنگ به طرفِ برخورد میرم . هنوز مطمئنم که راهی هست . اما اگه نبود ، به زیباییِ همین دونه ی درشتِ برفی که الان داره از بالا به طرفم میاد میرم ... همین که الان رد شد .
توی برف ، به بالا هم نگاه کنید . نگاهِ افقی به برف ، دنیا رو زیرِ بارشِ برف به من نشون میده و نگاهِ عمودی ، برف رو در حالِ ریزش ، بر این تنِ زمین...
بر این تنِ زمین که چو بیدی به روی آن
اِستاده ام ، لرز کرده نه از سردیِ هوا
از عشقِ بی سرُ سامان و عشقِ سرد
از عشقِ گرم
از عشقِ فاقدِ معشوق و دوره گرد .
در حالِ ریزش است چنان برفِ بی دریق ،
بر این تنِ جوان و پر از شورِ زندگی
بر من که زیرِ بارشِ سردِ مسافرانِ سپید...
میلرزمُ قلمم را به دفترم
از عشق میکشم .
ای کاش همه ی احساسم را میتوانستم به دست بیاورم ، تا به کاغذ برسد .
تا از این سرمای مطبوع نمردم برم تو 
-----------------------------------
اين هم يک نوع علاقه...
(اينو وسطِ تابستون نوشتم و الان که نزديکِ زمستونيم دارم سِند ميکنم...مسخره نيست..؟..موضوعشو که بخونيد ميگيد چرا - هست)
از ساعتِ 16 به بعد آفتاب میوفته تو اتاقم...
ساعتِ 16:30 تا 18 درست میوفته جایی که من میشینم
از لای پرده های عمودی ،
6-7 باند از نور به پهنای ۶-7 سانتی متر درست میوفته روی بدنِ من
با اینکه گرمه...
من...معمولا نه فن روشن میکنم و نه از اینجا بلند میشم و نه هيچ تدبيرِ ديگه ای برای خلاصی از اين حالت .
علاقه به خورشید...
با وجودِ آزاری که گاهی داره .
نمیدونم این علاقه توی یک جایی ، مثلا مثلِ مناطقِ استوایی
بازم میتونه منو در چنین وضعیتی نگه داره...؟
امیدوارم که اگه گذرم به چنین جایی افتاد نتونه...
نه این سوال چیزِ مهمیه و نه اصلا این کار من اهمیتی داره
این حرف ها ، کلاً چیزهای شاید بی معنی ای هستند که همین الان که باز در معرضِ نور و گرمای نوارهای عمودیِ آفتاب قرار دارم مینویسم...
آفتاب...
بخشی از افکار یک آدم بیکار
باز هم میگویم
که چنین و که چنان خوام کرد
باز هم میگویم
قدرت خویش عیان خواهم کرد
باز هم مثلِ هزاران شب پیش
هیجان در دلِ خود میفکنم
زان همه شور و نیاز
زین همه خواسته ، باز...
باز هم میگویم :
میروم تا سرِ هر قله ی صعب
میدوم تا ته هر جاده ی دور
تن خود میگیرم ، زیرِ باران و تگرگ
میکشم نازِ همه طوفانها
شاد میگردم از این رفتنها
دره ها را همه میگردم من
مینشینم ، گذرِ سنگِ مذاب ، از دل کوهِ پر از آتش را
بر تنِ خاک و گیاه ، تا به آنجا که دگر سرد شود... مینگرم
ته هر برکه فرو خواهم رفت
روی هر خاک فرو خواهم خفت
با همه جانوران دوست چنان خواهم شد...
و همه انسانها ،
که; گل و پروانه
چه رسد انسانها
چه رسد جانوران
با گل و برگ و درخت
من سخن خواهم گفت
سخنی از سرِ یاری و صمیمیت و عشق
میروم ، هر چه نرفتند همه
میکنم ، هر چه نکردند همه
میروم ، میشکنم ، میبینم
میزنم ، میسازم
میرسم ، میشینم
و تمامِ افعال ،
همه را باز از نو
میکنم صرف
لیک ، افسوس که من
باز چون هر شب پیش
میزنم حرف.......فقط
باز هم میگویم _ باز هم مطمئنم _ باز هم میبینم .
کاش جای همه ی گفتنها _ و سپس خفتنها
ما همه راه میافتادیم و...
هر چه رویا هم هست
بینِ ره میدیدیم .
(خودم)
دوره ی رکود
داشت ميمرد دلم
داشت ميمرد دلم
آن کهن عشقِ عزيز...
آمد و دستِمرا باز...گرفت
باز هم وقتِ بزنگاه رسيد
باز...
بعد از صد سال .
عشقِ تنها , عشقِ خالی , عشقِ پاک
عشقِ بالا تر ز افلاک
عشقِ خاک..!
عشقِ ويران ساز و من ساز...
عشقِ ناز..!
دوست دارم که بلندای سخن..
زان همه شور و نياز..
زين سرِ حادثه باز..
بکشم طول و دراز..
تا به سرچشمه ی نيل
ليک لطفِ سخن کوته را
ميگذارم باشد
باقيِ حرف حوالت باشد..
درِ گوشِ عاشق .
(خودم)
بينِ آهنگِ پاره ها هيچ هما هنگی ای وجود نداره..
................................................................
دوستای خوبم که اومدين..! ----------> @};-
ننگ هستی
ای روزگارِ شوم ، بر اخترم به دیده ی آلوده ننگری کاندر نگاهِ روشنِ صافی سرشته ای خورشید زاده است... پاکیزه گوهری که زچشمِ فرشته ای بر برگهای گلشنِ قدس اوفتاده است . باری به هوش باش لوثِ نگاهِ اهرمنانِ سیه درون هرگز غبارِ دیده ی پاکان نمیشود وین گوهرِ مراد در تیره شب ز قافله پنهان نمیشود ، چون شعله ی حسد به دلِ مردِ بد نهاد در آسمانِ دهر ، من آن ستاره ام که گریزد ز نورِ من اشباحِ ره زنانِ سیه دل ، به تیرگی تا در کمینگهی ، بر شبروانِ بادیه یابند چیرگی . ای مدعی ، بیا دل را بری ز لوثِ گنه دار ، کاین گنه تا حشر ، ننگِ هستیِ اربابِ تهمت است بر من حسد مبر نورِ چراغِ سینه ی من از محبت است وین شعله افتخارِ وجودِ ابوالبشر (بارق شفیعی)
اين اواخر...
گردون گداز
ای دلِ افسرده آن سوزت کجاست
وآن شرارِ ناله ی گردون گداز ؟
آن زبانِ اتش افروزت کجاست
وآن لبِ هنگامه ساز ؟
ای شرر زا اخگرِ شور آفرین
عاقبت خاکسترِ یأ ست فسرد
یا زسردی های ابنای زمان
آتشت در سینه مرد ؟
ای دل ، ای شمعِ روانم ، تیره شد
بی شرارت خانه ی امّیدِ من
تیرگی بر روشنی ها چیره شد
نور دِه ـ خورشیدِ من
کاروانِ آرزو گم کرده راه
بر فروز آن شعله ی پارینه را
محو کن اندر دلِ شامِ سیاه
ظلمتِ دیرینه را...
باز با آتش زبانی پاک ، سوز
خرمنِ هستيِ ـ وهم اندیشه ها
با نوای شعله زایی ، بر فروز
خلوتِ اندیشه ها...
(بارق شفيعی .
شاعرِ خوبِ افغان)
تاثیرِ امیال ما بر افکارِ ما
جایی در بوف کور خواندم :
"شب با سایه های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود"
یک موجود شب زی میتونه در قصه ای که مینویسه بگه :
"روز با روشنی های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود"
معنایی که هر کس به چیزها میده - بستگیِخیلی زیادی
به نیازها و خواسته هاش داره .
روئیا
با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و روئیایی
دخترک افسانه میخوانَد
نیمه شب در کنجِ تنهایی:
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شه زاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرشِ کوچه های شهر
ضربه ی سمّ ستورِ باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فرازِ تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از دُر و گوهر
میکشاند هر زمان همراه خود سویی
باد...پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانیِ روشن
حلقه ی موی سیاهش را
مردمان در گوشِ هم آهسته می گویند
"آه او با این غرور و شوکت و نیرو"
"در جهان یکتاست"
"بی گمان شهزاده ای والاست"
دختران سر میکشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشین از شرمِ این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوقِ این دیدار
"شاید او خواهانِ من باشد"
لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاقِ آنان را نمیبیند
او از این گلزارِ عطر آگین
برگِ سبزی هم نمیچیند
همچنان آرام و بی تشویش
میرود شادان به راهِ خویش
می خورد بر سنگفرشِ کوچه های شهر
ضربه ی سمّ ستورِ بادپمایش
مقصدِ او... خانه ی دلدارِ زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته میپرسند
"کیست پس این دخترِ خوشبخت؟"
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی میگشایم پر
اوست... آری... اوست
"آه ای شهزاده ی محبوب و روئیایی
نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی"
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
"ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهرِ زیبایی
ای نگاهت باده ای در جامِ مینایی
آه - بشتاب ای لبت همرنگِ خونِ لاله ی خوشرنگِ صحرایی
ره - بسی دور است
لیک در پایانِ این ره... قصرِ پر نور است"
مینهم پا بر رکابِ مَرکبش خاموش
میخزم در سایه ی آن سینه و آغوش
میشوم مدهوش
باز هم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرشِ کوچه های شهر
ضربه ی سمّ ستورِ باد پیمایش
میدرخشد شعله ی خورشید
بر فرازِ تاجِ زیبایش
میکشم همراهِ او ز این شهرِ غمگین - رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیرِ لب آهسته میگویند
"دخترِ خوشبخت"
(فروغ)
کوچک اما...
گاهی - ارتباطهای حتی کوچک که با ميل و علاقه ايجاد ميکنيم - و شادی های خيلی کوتاه و لبخند های خيلی گذرا که با مهر و عمداْ به ديگران هديه ميدهيم و از آنها هديه ميگيريم - چه لذت و چه حالی دارد . که تمامِ غم و رنجی که ممکن است از چيزی مثلِ تومورِ فلسفه در وجودت جا خوش کرده باشد را به يکباره محو ميکند .
محبت های کوچک . من الان فقط از از محبتهای کوچک حرف ميزنم - که خودشان را در رفتارِ ما با ديگران - با طبيعت - و حتی با اشياء - به صورتِ نهايتاْ يک لبخند و يا يک جمله ی خنده دار نشان ميدهند . اين محبتهای کوچک که هميشه هم يک سرشان به لبخند وصل است .
برای او که با کوله بارِ اندوهش از ديوارهای شيشه ای عبور ميکند
ناگهان دیدم که دور افتاده ام از همرهانم مانده با چشمانِ من دودی به جای دودمانم ناگهان آشفت کابوسی مرا از خوابِ کَهفی دیدم آوخ ... قرنها راه است از من تا زمانم ناشناسی در عبور از سرزمینِ بی نشانی _ گرچه ویران خاکش اما _ آشنا با خشتِ جانم ها ... شناسم ! این همان شهر است _ شهرِ کودکی ها _ خود شکستم تک چراغِ روشنش را با کمانم می شناسم این خیابانها و این پس کوچه ها را بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان ! ز آسمان میپرسم : آخر من کجای این جهانم ؟ سوزِ سردی میکشد شلاق و میچرخاند و من درد را حس میکنم در بندبندِ استخوانم می نشینم از زمینِ سرزمینِ بی گناهم مشتِ خاکی روی زخمِ خون فشانم میفشانم خیره بر خاکم _ که می بینم ز کَرتِ زخم هایم میشکوفد سرخ گلهایی شبیهِ دوستانم # # # می زنم لبخند و بر میخیزم از خاک و به اینسان می شود آغاز فصلِ دیگری از داستانم
سوءِ تفاهم...(:...
سلام...........
نميدونم چيزايی که نوشتم رو همه رو خونديد يا نه . اما اگر هم نخونده باشيد باز هم من حتی يک مطلب که نا اميدی يا غم از نوعِ مزخرفش رو نشون بده - ننوشتم . شايد مطالب از لحاظِ ظاهری آنقدر خوب نبوده که خواننده رو مشتاق به خوندنِ با دقت بکنه .
به هر حال من خوشبختم . وخوشبختيم را هم از چيزِ خاصی به دست نياورده ام . و مطمعناْ تا وقتی که زنده ام بدونِ هيچ دليلِ خاصی (خاص از نظرِ عام) همين احساس را خواهم داشت .
اگر جايی هم از دردی بگويم - از دردِ دردِ ديگران .
از توجه و لطفی که اين دوستان در حقِ من دارند خيلی خوشحال شدم....(:....
بازی
چشمانِ ساده
در کناري مينشينم بي حرفي - حرکتي... اما آنجا نيستمُ حتي يکجا نيستم هرلحظه در جايي هر لحظه در کاري با شدتي که نميدانم چقدر اما اجازه نميدهم که آن عالمِ عجيب آن ميلُ- هيجانُ- غمِ شديد يا شاديِ زياد... از صورتم براي کسي خواندني شود . گاهي فقط... قطراتي از آن ديار از روزنِ درِ چشمانِ ساده ام اينجا چکيده و تبخير ميشوند . با اين همه با اينکه خود به چنين وضع راضيم... اما هميشه به دنبالِ چشمِ باز چشمِ کسي که مرا جستجو کند گرديده ام . (خودم) ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ به زودی صخره ی تنها ای را بر اوجِ کوهی بالای سرِ شهر در آغوش خواهم گرفت .
قسمتی از :
آخرین زوزه
اثر : ارنست تامپسون ستون
همه ی تله هایم را فراهم آوردم ، یکصد و سی تله ی فلزی بسیار قوی و در تمامِ مسیرهایی که به دره ختم میشد در فرمهای چهار تایی کار گذاستم . هر تله به طورِ جداگانه به یک کنده ی ضخیم وصل و هر کنده جداگانه دفن شده بود .چنان به دقت علف ها را با زمینِ زیرِ آن بر میداشتم و پس از کار گذاشتنِ تله دوباره آنها را به صورتِ اول در می آوردم که خودم هم نمیتوانستم محلِ دقیقِ آنها را تشخیص بدهم . پس از آن بدنِ "بیانکای" مرده را روی و اطرافِ هر دام کشیدم ، بعد یک پای او را کندم و با آن جا پا هایی در اطرافِ هر دام ایجاد کردم . هر حیله و ترفندی که میدانستم به کار بردم و بعد از ظهر به خانه برگشتم .
یک بار ، نصفه های شب فکر کردم صدای "لوبوی" پیر را شنیدم ، اما مطمئن نبودم . روزِ بعد برای بررسی بیرون تاختم ولی تا شب نتوانستم همه ی دام ها را سرکشی کنم . شب هنگام یکی از کابوی ها گفت: «توی رمه های شمال دره سرو صدای زیادی بود . ممکن است آنجاها چیزی توی تله افتاده باشد». حدودِ عصرِ روزِ بعد بود که توانستم خود را به آن نقطه برسانم . وقتی نزدیکتر شدم ناگهان خاکستری بزرگ از زمین برخاست ، بیهوده کوشید فرار کند و آنجا بود که با چشمانِ خود "لوبو" ، سلطانِ کرامپا ، را دیدم که به سختی در تله ی نیرومند اسیر شده بود . بیچاره قهرمانِ پیر ، او هرگز از جستوجوی عزیزش دست نکشیده بود و وقتی آثارِ بدنِ او را دید ، بی ملاحظه و احتیاط به تعقیبِ آن پرداخته و بدین ترتیب در دامی که برایش تدارک دیده بودم گرفتار آمده بود . هر چهار تله ی دامِ مربع در بدنِ او چنگ انداخته بودند . کاملا بی دفاع به نظر میرسید و در اطرافش ردِ پاهای بی شماری بودکه نشان میداد گله ی گاوان به سلطانِ در هم شکسته نزدیک شده و در گوشش تا توانسته بودند ماغ کشیده بودند! سلطان به راستی اهانت دیده بود .
دو روز و دو شب در دام به سر برده و تمامِ بدنش ، از تقلا هایی که کرده بود غرقِ خون بود . با این همه وقتی به او نزدیک شدم با یالهای بر افراشته برخاست و آوایی بر کشید ، و دره ی کرامپا برای آخرین بار غرشِ عمیق و پر طنینِ او را بازپس داد . این آوای کمک بود . فراخوانی بازمانده ی گروه . اما هیچ جوابی نیامد . اکنون در نهایتِ تنهایی یک بارِ دیگر کوشید ، کوششی عبث . هر تله بیش از سیصد پاوند وزن داشت و زنجیر هایی ضخیم آنها را به هم متصل میکرد . به راستی شگفت زده شدم وقتی جای دندانهای نیرو مند او را بر روی غُل و زنجیرها دیدم که شیارهایی عمیق ایجاد کرده بودند . چشمانش از خشم و نفرت به سبزی گرایید و سرانجام پس از تلاشِ فراوان و خونریزیِ زیاد ، بیحال شد . وقتی در پایان تصمیم گرفتم با او همان کنم که با رمه ها کرده بود ، ناگهان ندامتی بزرگ به سراغم آمد : «قانون شکنِ بزرگِ پیر ، قهرمانِ هزاران هجومِ خونبار ! چند دقیقه ی دیگر تو مرداری بیش نخواهی بود . این آیینِ کهنِ زمان است و جز این نیست».
پس کمندِ خود را از زین گشودم و به گردنش انداختم ، ولی هنوز توان داشت . در یک لحظه با دندانهای الماس مانندش طناب را درید و به دور افکند . البته تفنگ داشتم . اما نمیخواستم پوستِ باشکوه و شاهانه ی او را خراب کنم . پس به اردو گاه تاختم و با کمندی تازه وبه همراهِ یک کابوی برگشتم . این بار اسیرش کردیم . کابوی قصد داشت به همان گونه ای که با بیانکا رفتار شد با او رفتار کند ، فریاد زدم: «دست نگه دار ، ما او را نمیکشیم ، زنده میبریمش به اردوگاه». اکنون میخواستیم ریسمان پیچش کنیم . مقاومتی نکرد . گویی دیگر از همه چیز قطعِ امید کرده بود . در نگاهِ نا امیدش میخواندم: «خوب ، بالاخره من را گرفتید . من به آخرِ خط رسیده ام ، هر کاری میخواهید بکنید». و از آن لحظه دیگر اصلا توجهی به ما نکرد . پاهایش را محکم بستیم ، اما خرناسه ای هم نکرد ، سری هم بر نگرداند . با تمامِ نیرو ، دو نفری توانستیم او را روی اسب بگذاریم . نفس کشیدنش یکنواخت شد ، گفتی به خواب رفته است .
دمی بعد در پستی بلندیهای تپه های کوچک و بزرگ همچنان که بر پشتِ اسب میرفت ، چشم گشود و نگاهش بر اقلیمِ اقتدارِ خویش ثابت ماند . جایی که افرادش اکنون در بنِ دره ها و اوجِ قله ها پراکنده بودند . امپراتوری بود گویی که ، دریغ مندانه به سرزمینِ گذرانِ خویش نظر میکند . آهسته راه پیمودیم و او را سلامت به کمپ رساندیم ، قلاده و زنجیری به گردنش زدیم و سپس طناب ها را گشوده و رهایش ساختیم . آنگاه برای اولین بار توانستم با دقت و از نزدیک او را ورانداز کنم و دیدم وقتی یک قهرمانِ زنده ، یک سلطان ، بر اقلیمِ خود حکومت میراند چه شایعاتِ عوامانه که پیرامونِ او بر سرِ زبانها نمی افتد . او نه گردن بندی از طلا به گردن داشت و نه صلیبِ وارونه بر شانه هایش بود ، که میگفتند نشانه ی آن است که روحِ خویش را به شیطان فروخته است ! تنها جای زخمی عمیق بر روی رانش دیده میشد ، که به روایتی جای پنجه ی "جونو" سر دسته ی سگانِ شکاری تازی بود . او نشانِ خویش را لحظاتی قبل از آن که لوبو لاشه ی بی جانش را بر شنهای دره فرو کوبد ، بر رانِ سلطان گذاشته بود .
کنارش گوشت و آب گذاشتم ، اما اعتنایی نکرد . آرام بر سینه دراز کشید و با چشمانِ زردش به نقطه ای دور در پشتِ سرِ من خیره شد . دشت های باز - دشتهای بازِ خود را در نگاه گرفته بود و وقتی بدنش را لمس کردم حتی تکان نخورد . تا هنگامی که خورشید فرو نشست و آخرین پرتوهای خود را از کرامپا برچید ، او همچنان به دشت های سبز مینگریست .
فکر میکردم هنگامِ شب گروهش را صدا خواهد زد . اما او یک بار آنها را طلبیده بود و نیامده بودند ، پس دیگر هرگز آوایش شنیده نشد . میگویند ، شیری که نیرویش بشکند ، عقابی که آزادیش بمیرد ، کبوتری که جفتش پر بگیرد ، همگی از اندوه و ماتم جان می بازند و در سکوتی تلخ می میرند . اما چه کسی میدانست که این راه زنِ مهیب را قلبی چنین شکننده در سینه باشد ؟ من اما دانستم . هنگامی که صبح بر آمد و آفتاب دیگر بار به آدمی و وحوش درود گفت ، لوبوی پیر بدرود گفته بود . شاه گرگِ تاریخِ زندگیِ من چشم از جهانِ رنگ آمیز فرو بسته و به عزیزش بیانکا پیوسته بود . آرام نزدیک شدم و زنجیر از گردنش برداشتم . یکی از کابوی ها به من کمک کرد تا جسمِ بی جانش را به انباریِ کوچکِ نزدیکِ کمپ ، جایی که بقایای پیکرِ بیانکا آنجا بود ، حمل کنیم . وقتی او را کنارِ جفتِ سپیدش خواباندیم مردِ گاو چران لختی به درنگ ایستاد و آنگاه گفت: «قرار بگیر ، قرار بگیر سلطانِ پیر . تو سرانجام به نزدِ او آمدی...چه وفا دار بودی تو...چه وفا دار بودی...». وقتی به خود آمدم دیدم کلاه از سر بر گرفته و به احترام ایستاده ام . مردِ گاو چران نیز چنین کرده بود .
روی خاک
هرگز آ رزو نکرده ام يک ستاره در سرابِ آسمان شوم يا چو روحِ برگزيدگان همنشينِ خامشِ فرشتگان شوم هرگز از زمين جدا نبوده ام با ستاره آشنا نبوده ام روي خاک ايستاده ام با تنم که مثلِ ساقه ي گياه باد و آفتاب و آب را ميمکد که زندگي کند بارور ز ميل بارور ز درد روي خاک ايستاده ام تا ستاره ها ستايشم کنند تا نسيمها نوازشم کنند از دريچه ام نگاه ميکنم ... جز طنينِ يک ترانه نيستم جاودانه نيستم جز طنينِ يک ترانه جستجو نميکنم در فغانِ لذتي که پاکتر از سکوتِ ساده ي غميست آشيانه جستجو نميکنم در تني که شبنميست روي زنبقِ تنم بر جدارِ کلبه ام که زندگيست با خط سياه عشق يادگارها کشيده اند- مردگانِ رهگذر: قلبِ تير خورده شمع واژگون نقطه هاي ساکتِ پريده رنگ بر حروفِ در همِ جنون هر لبي که بر لبم رسيد يک ستاره نطفه بست در شبم که مي نشست روي رود يادگارها پس چرا ستاره آرزو کنم؟ اين ترانه ي من است : دلپذيرِ دلنشين! پيش از اين نبوده بيش از اين
نوعی فیلم سازی
من عاشقِ فیلم سازیِ حیاتِ وحشم . (منظورم زندگیِ انسانها نیست)
برای این کار یه مقداری وسیله نیاز دارم . اگه کسی داره لطفا یه مدت بهم قرض بده تا خودم تهیه کنم :
سه تا دوربینِ فیلمبرداریِ دیجیتالی مخصوصِ فیلم سازی
چند تا دوربینِ کوچک - از اینا که برای کارهای مخفی استفاده میشه
دو تا دوربینِ قویِِ دید در شب .(انواعِ نظامیش مناسب تره )
یه موتورِ تولیدِ برقِ بسیار کم صدا
یک اتومبیلِ دو دیفرانسیلِ بزرگ (ترجیحاً جیپ هامر)
مقدارِ زیادی طناب- گیره - قلاب و دیگر وسایلِ مخصوصِ مستقر کردنِ تجهیزات در بالای درختان .
دو اسلحه ی شلیکِ دارو
یک دستگاه موتور سیکلتِ honda CRF 450 برای تجسس در مناطقِ صعب العبور
دو خط موبایلِ ماهواره ای یک دستگاه فرستنده ی بیسیم تعدادی پرژکتور در قدرتهای مختلف ویزای برزیل برای شروع و اجازه نامه ی کار در آمازون .
موردِ آخری هم اگه نباشه مسئله ای نیست . از ایران کارو شروع میکنیم . قبلاً تشکر میکنم............ مرسی...دستت درد نکنه .
فوتبال
بعضی وقتها انقدر (n قدر) هوسِ فوتبال حرفه ای میکنم که نگو
فقط نمیدونم چرا شروع نمیکنم 
راستی تو ایران فوتبال زنان هم هست ؟
..............................................................................
برای وبلاگ نویسی- استفاده ی زیاد از مطالبِ دیگران (مثلا شعر) برای پر کردن پستها عموماْ از دو حال خارج نیست : یا شخص چیزی برای نوشتن ندارد و یا حالِ نوشتن .
نگاه
من از دو نقطه هم زمان ، تو را نگاه میکنم نگاهِ من نه مثلِ نور ، نه مثلِ باد که دیده میشوند و حس... که مثلِ هیچ و مثلِ چیز... به دور پیکرِ تو تاب میخورد......تمامِ روز تو خود ولی خبر نداری از نگاهِ من . نگاهِ من لطیف و نرمتر ز هر چه تا کنون شنیده ای است که در تمامِ روز با تو است و در تمامِ روز مثلِ پیرهن تمامِ پیکرِ تو را به بر گرفته است بدونِ اینکه تو...... بدانی اش و پیکرِ تورا همیشه ناز میکند نگاهِ من بدونِ اینکه تو......بخوانی اش . (خودم)
او
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوئیا(او)مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه میپرسم ملول
چیستم دیگر- به چشمت چیستم ؟
لیک در آیینه میبینم که- وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه ی هندو به ناز
پای میکوبم ولی بر گورِ خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام با نور خویش
ره نمیجویم به سوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آنرا زبیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم...اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا...منزل کجا...مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد - ناگه هرچه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه...آری این منم...اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست - نیست
میخروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست - کیست ؟
نظرات ()
