.chyz.

دوست


فرصت شمار صحبت کز اين دو راهه منزل

چون بگذريم ديگر نتْوان به هم رسيدن

   + chiz ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٤
comment نظرات ()

سخن دان


دو جور سخن دان داريم :

۱ـ سخن دان
۲ـ سخن دان
بهتر است انسان سخن دان باشد تا سخن دان .
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
خوش بحالِ لوک . کاش بوشوک پيشِ من بود .

   + chiz ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۳
comment نظرات ()

طعنه


باکم از گُردانِ تیرانداز نیست ...... طعنه ی تیر آورانم میک‍شد
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
یک روز از اینترنت دور بودم - اتگار یک ماه بوده
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
میخوام رو چند زمین‌‌ کوچیک کار کنم
برای ساختن‌ چند خونه ی کوچیک
توی چند شهر‌ کوچیک
من عاشق‌ شهرای کوچیکم

   + chiz ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢
comment نظرات ()

جمعيت

 

هميشه تعدادِ کفتاران از شيران بيشتره . بسيار بيشتر .

هميشه اينطور بوده .

 

 

   + chiz ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۳٠
comment نظرات ()

زیرکیِ بشر

 

بشر انقدر زیرک بوده که بتونه به عواملِ طبیعی کنترل جمعیت و ایجاد تعادل- غلبه کنه .

اما آیا انقدر زیرک نیز خواهد بود تا از عواقب این زیرکیِش جان سالم بدر ببرد ؟

متفکر

 

   + chiz ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٩
comment نظرات ()

خطر

 

این که بروزِ اتفاقاتِ بسیار بد- بسیار محتمل باشد هیچ بد نیست.فقط مهم این است که آن اتفاقات نیافتند . گاهی فاصله گرفتن از خطر ممکن نیست . البته من ترجیح میدهم خود به استقبالش بروم . بسیار نزدیک شدن به خطر لذتِ خاصی دارد . معمولاْ هم اتفاقی نمی افتد .

 

   + chiz ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢۸
comment نظرات ()

ميگويد :

" تن رها کن تا نخواهی پيرهن"

گفتم : احمق جون تو خودت از همه بيشتر ميخواهی . وگرنه برای نخواستنش تنت را رها نميکردی . البته مسئله اصلاْ خواستن يا نخواستنِ چيزی  نيست . مسئله تن است . تازه لباس را هم برای حفظِ آن بايد خواست . آنوقت ابلهانه نيست که .........؟

 

   + chiz ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٧
comment نظرات ()

سوالِ کنکور

 

نکته ی قابلِ توجه در پستِ قبلی چيست؟

 

   + chiz ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٦
comment نظرات ()

ساعت

 

اينجا تهران است....

ساعت هجدهُ بيستُ چهار دقيقه .

---

 

   + chiz ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٦
comment نظرات ()

مانعی در رسيدن به احساسِ خوشبختی

 

کسی که از مزاحمتها و دخالتهای بيجا و ابلهانه ی ديگران در امور و رفتارهای شخصيِ خود و دشمنيی که احياناْ اين گونه افراد در حقش ميکنند دچارِ ناراحتی و عذاب ميشود- خودش نيز بيشتر از يک احمق نيست .

يعنی : اگر ديدی که دشمنيِ نادانان با تو- کوچکترين لطمه ای به احساسِ خوشبختيت وارد مياورد مطمعن باش که هنوز نادانی .

   + chiz ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٦
comment نظرات ()

کُرد

 

اگر اين کُردها را هم نداشتيم من دق ميکردم .

   + chiz ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٥
comment نظرات ()

تعصبهای...

 

اين ممنوعيتهای ارتباطی که مستقيم و غيرِ مستقيم مربوط به جنسيت ميشن- چه فايده ای دارن جز ايجادِ تعصبهای احمقانه و مشغول کردنِ‌افکار و حتی احساساتِ مردم به اين مسائل ؟هان؟

اين کارا سطحِ فکرِ مردمُ به جای ارتقا- کلی تنزل ميده . نميده؟

 

   + chiz ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٥
comment نظرات ()

آرزو

 

ميگويند : آرزو بر جوانان عيب نيست .

مگر بر پيران(بزرگان)عيب است؟

 

   + chiz ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٥
comment نظرات ()

ره آورد

4-5 روزِ پیش یه اشنایی از همدان اومد خونمون . موقعِ رفتن گیر داد که منم باهاش برم همدان . هر چی من گفتم که حالا باشه یه وقتِ دیگه- و الان اصلا حسش نیستُ از این حرفا- باز اون یه ضدِ دلیل آورد که باید باهاش برم . اخر قرار شد فقط برای دو روز با هم بریم و با هم برگردیم . انقدر برای رقتن لِفتش دادیم که وقتی رسیدیم اونجایی که باید ماشین سوار شیم- ساعت یازدهِ شب شده بود . یک ساعتی که علاف بودیم- یکی از راننده ها گفت : دیگه برای همدان از اینجا رد نمیشن . باید برید عوارضیِ اتوبانِ ساوه . گفتیم : چطوری بریم اونجا؟ گفت : من میبرمتون . یه دو ساعتی هم تو عوارضی علاف بودیم . البته اونجا خیلی بهتر از جای قبلی بود . یه منطقه ی وسیع جلوی چشم بود و یه سکوتِ منقطع . محیطش هم خیلی خلوت بود . بعد از یک ساعت- اون چند نفری هم که غیر از ما منتظرِ ماشین بودن رفتن . هنوز خسته نشده بودم که یه ماشین از نوعِ قرازه گیرمون اومد- با یه صندلیِ فوق العاده مزخرف در حدِ نیم کت- یا حتی در حدِ یک چهارمِ کَت . دو ساعتی که رفتیم یه بادِ سردی تو ماشین راه افتاد که منو به یادِ ماشینهای کروکی می انداخت . باقیِ راهُ تا مقصد کلی لرزیدم .

اون منطقه- در شب هوای خنکی داره - و همین هوای خنک وقتی 70-80 کیلوتر در ساعت (سرعتِ اتوبوس های ایران خنده داره) داشته باشه کمی سرد میشه (شاید هم خیلی) .

صبحِ زود رسیدیم . اونجا یه روستا- نزدیکِ همدانِ . از خستگی فورا خوابیدیم . بعد از شاید یک ساعت- با زیرصدای گنجشکها و روصدای خرِ همسایه بیدار شدم . من آوازِ خرُ خیلی دوست دارم . همینطور صداشو . خوبیِ خرها اینه که در هر روز- مدتِ زیادی مشغول به خوندن نمیشن .

اون لحضه فکر میکردم که : اگه گنجشک ها به اندازه ی خرها میخوندن و خرها به اندازه ی گنجشکها- ممکن بود از کیفیتِ زندگی کمی کاسته بشه . به هر حال با همین صدا ها باز خواب رفتم .

 در این چند روز چیزهایی بود که میخواستم بنویسم اما انگار در آنجا علاوه بر اینترنت و حتی تلفنِ دیجیتالی که برای استفاده از اینترنت لازمه- خودکار هم موردِ مصرفِ چندانی نداره . چون در هر کدوم از 7-8 خونه ایی که در این چند روز رفتم- جستجو برای یافتنِ هر نوع وسیله ای که بشه باهاش چیزی نوشت- زودتر از ده دقیقه به نتیجه نمیرسید(در بعضی خونه ها که اصلا یافت نمیشد) .

اما با وجودِ این که بیشترِ اوقات حالِ نوشتن نداشتم- چند جمله مرقوم شد که بعد می آورم .

 

 

   + chiz ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٥
comment نظرات ()

خوبی

 

 

خوب بودن و خود را خوب دانستن رابطه ی معکوس دارند .

            

 

 

   + chiz ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱۸
comment نظرات ()

تنها چيزی که از او داشت

 

 

تنها چيزی که از او داشت يک قفسِ خالی بود . که پر شدنش هم نه تنها رضايتی در او ايجاد نميکرد-

که نا رضايتيش را هم بيشتر ميکرد . در هر صورت آنچه از او داشت اصلا نارضايتی بود .

   + chiz ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٧
comment نظرات ()

اميد

امروز يک تصويريِ ۴ـ۵ دقيقه ای از اميدُ ديدم . توی يک برنامه از تلويزيونِ اسرائيل .

زبانِ اونها رو خيلی خوب صحبت ميکنه . من اميدُ حداقل بعد از ديدنِ اين برنامه به عنوانِ يک ايرانيِ دارای فرهنگِ ايرانی قبول دارم . گر چه قبلا هم نظرِ بدی نسبت به ايشون نداشتم .

اسرائيلی ها مردمِ با فرهنگی هستند . از بارزترين آثارِ يک فرهنگِ سالم و اصيل- متحد بودنه که فکر نميکنم کسی بتونه منکرِ وجودِ اين روحيه در اين مردم بشه . حالا من کاری به سوءِ استفاده هايی که عده ای- از موقعيتِ اين ملت در منطقه ميکنند و مسئله شون با فلسطين ندارم . اونی که اينجا موردِ نظرِ‌منه مردمِ اسرائيلن .اسرائيل يک ملته که از تاريخِ سابقه داری هم برخورداره .

خلاصه اين که از اين کارِ اميد خيلی خوشم اومد . اون فرهنگِ ايرانی که گفتم- ميدونيد که در لس آنجلس و بينِ اون همه  هنرمند و مثلا هنرمندی که هستند- وجود نداره . من در اکثرِ ارتباطاتی که بينِ هنرمندان و همينطور بينِ هنرمندان با مردم- در لس آنجلس وجود دارد- حضورِ غالبِ فرهنگِ عرَب رو ميبينم . منظورم در موردِ ارتباطاتِ اجتماعی است- جدا از مسئله ی موسيقی و شعر . به عنوانِ مثال اکثرا بسيار بی کلاس تشريف دارند . به نوعی امّل . و يا اين که از بر قراريِ ارتباطاتِ جهانی- اگر هم ميلی به اين کار داشته باشند که ندارند-  عاجزند .

   + chiz ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٧
comment نظرات ()

C-:


من احساسِ برخوردِ باران به خاکم .

من احساسِ برخوردِ باران به خاکم ؟

من احساسِ برخوردِ باران به خاکم !

   + chiz ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٦
comment نظرات ()

داستانی بازمانده از مردی عصرِ حجری :



روزی شخصی*نشسته بود .
وبا خودش میگفت : با من حرف بزن .


*در آن زمان هنوز جنسیت مطرح نبوده . آن شخص مرد بوده .

 

 

   + chiz ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٥
comment نظرات ()

مروّجان



بی ادبی_بی فرهنگی_رَجَف(مثلا مفردِ اراجیف) و... زمانی بیشترین رواج را میابد که بیشترین منع از آنها صورت میگیرد .
البته شکی نیست- افرادی که به موجِ این ترویج می پیوندند شخصاْ بهره ی کمی از شعور حداقل از نوع مستقلش برده اند- اما مسئله ی اصلی کسانی هستند که دیگران را از چنین مسائلی منع میکنند . مخصوصاْ آنان که در این رابطه تعصب و شدتِ عمل بیشتری نشان میدهند . واقعیت این است که شدتِ این تعصب و اِعمال فشار به دیگران- با- وجود آن خصائل که در بالا نام بردم- در شخصیتِ خودِ شخص- رابطه ی تساوی دارد . یعنی هرچه شخص بیشتر دارای خصائلِ بی ادبی_بی فرهنگی_رجف و... باشد; به همان نسبت دیگران را بیشتر و شدید تر از این خصلتها منع میکند .

   + chiz ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →